نازنینم برای تو می نویسم که بدونی چقدر واسه مامانی و بابایی عزیزی اون موقع ها که به قول مامانم تاتی می کردم اگه اتفاقی بخورم زمین ... یه جور جدیدی گریه می کنم ... دندونامو می چسبونم بهم و نشون می دم ... چشمامو جمع می کنم و یه ذره گریه ... اگه کسی نگام نکنه که هیچی ... زودی بلند می شم ... اما اگه بفهمم کسی داره نگام می کنه آی آی... گریه می کنما تازه از روزی که یاد گرفتم راه برم ... تا چشمامو باز می کنم بلند می شم وایمیستم ... هیچم فرقی نمی کنه نصفه شب باشه یا صبح ... به خاطر همینم چند شبه که کوچ کردیم و وسط سالن می خوابیم تا مامان تا صبح با چشم باز منو نگاه نکنه خیلی کیف می ده ... قبل از اینکه بخوابم کلی از رو مامان و بابام چهار دست و پا می رم و کشتی می گیریم و می خندیم... گازشون می گیرم ... و تا جایی که بشه موهای بابام می کشم ... آخرشم کلی با هاپو کلنجار می رم و می خوابم خلاصه خیلی خوش می گذره ... آها راستی سه شنبه رفتم دکتر قدم :۸۰ سانتی متر وزنم : ۱۰۰/۱۱ کیلو گرم بگید ماشالا عکسم زود می ذاریم ... مامانم یادش رفته رم دوربینو بیاره مامان نوشت :نفس مامان با دیدن این همه پشتکار و تلاش برای راه رفتنت ٬ حس خاصی بهم دست میده ... یه حسی مثل خواب دم صبح یا لحظه های اول مستی ...... یه حسی که با تک تک سلولهای بدنم بازی میکنه و بعد یه جایی کنج دلم جا خوش میکنه ... خیلی دوستت دارم مامانی بزودی یه عکس خوشگل از این رویداد تاریخی می ذاریم ... فعلا" مامانم در حال ذوق کردنه ... به خاطر همینم هی یادش می ره عکس بگیره .... وفقط تشویقم می کنه ماشالا یادتون نره رفته بودیم آتلیه سها تا عکسی رو که واسه پاسپورت پسرم سفارش داده بودیم رو تحویل بگیریم ... طاها خواب بود به خاطر همین امیر تنها رفت بالا و با عکس برگشت ... نزدیکای خونه دم یه باجه روزنامه فروشی نگه داشت ... گفتم کجا می ری ؟؟ ... روزنامه بخرم .... با اینکه تعجب کرده بودم ولی هیچی نگفتم ... پیاده شد و بعد از چند دقیقه خندون برگشت و گفت .... مامان معروف شدم ... ای جانم عکس طاها تو قسمت عکسخند شهرزاد چاپ شده بود .... فکر کنم بهمن ماه بود که این عکس رو فرستادم ... تو آتلیه علی آقا به امیر خبر داده بود ... و امیر برای اینکه یهو خوشحالم کنه تا اینجا هیچی نگفته بود !!!! .... و به این ترتیب عکس پرنس ناز من تو مجله شهرزاد شماره ۴۲ چاپ اردیبهشت ماه۱۳۹۱ چاپ شد تا برگی باشه واسه یادگاری از کودکیش و خنده های قشنگش امیدوارم همیشه خنده مهمون لبای قشنگت باشه و برق شادی مهمون نگاهت ... دوستت دارم عزیزترینم حالا ماههای زندگیم دو رقمی شدن .... این یعنی من حسابی بزرگ شدم .... بالاخره فهمیدم چجوری از یه مبل به مبل بعدی برسم ... دستامو ول می کنم و زودی از مبل بعدی می گیرم ... از پله ی جلوی آشپزخونه میرم بالا اما واسه بیرون اومدن از آشپزخونه کلی جیغ می زنم تا مامانم به دادم برسه ... آخه یه بار محکم خوردم زمین به خاطر همین دیگه خودم نمی یام پائین ... تمام تلاشمو می کنم که در کابینتا رو باز کنم ... اما همش یه ذره یاز می شن و می خورن به خودم و بسته می شن ... نمی دونم چیکار کنم که ببینم تو کابینتا چه خبره در عوض نمی دونید چه می کنم با کشوهای اتاق خواب .... می شینم جلوشون و بازشون می کنم و بعد از چند ثانیه ... هر چی تو کشو باشه دور و بر منه تازگیا مامانم کشو ها رو چسب زده که من نتونم باز کنم ... ولی من که کم نمی یارم ... حتی شده با دندونام واسه باز کردن کشوها تلاش می کتم همچنان عاشق حموم رفتنم ... اگه درش باز باشه که سه شماره وسط حمومم ... اگرم بابا یا مامانم بدون من برن حموم و من بفهمم ...وای وای وای ... چند روز پیشا دوباره با بابا مردونه رفتیم حموم ... همه جیز خوب بود .... حسابی آب بازی کردیم ... فقط آخرش بابام بلد نبود حوله امو بپیچه دورم .... و به شدت عاشق آهنگ مجنون معین و چه احساس قشنگیه ی اندیم ... حتی تو خوابم با شنیدن این آهنگا بیدار می شم و تو بیداریم به سرعت خودمو می رسونم به تلوزیون و شروع می کنم به رقص و سرسری و دس دسی .... و اما خدا رو شکر که بهار اومد ... از شر لباس های زمستونی راحت شدم بابا ... آخ اگه بدونید چه حالی دارم می کنم ....تقریبا" هر روز می رم پارک .... سرسره بازی می کنم .... پیاده روی می کنم ... و از دیدن بچه ها کلی کیف می کنم و اما تولد ده ماهگیم ... با تشکر از بابا اکبر مهربونم خوب کیک خودمه ... می خوام دست بزنم آدرس سایت جشنواره : http://soha.torgheh.ir/festival/festivalPage.php?festival=1 اسمم که می دونید آقای طاها کامران اگه طاها رو دوست دارید الان نیازمند رای شماست این روزا خیلی کارای جدید یاد گرفتم ... با هر آهنگی نای نای می کنم در حد لالیگا ... تازه اگرم سرحال باشم و صدای آهنگی به گوشم نرسه خودم واسه خودم می خونم نای نای نای تازه بعضی وقتا به جای دس دسی می گم دس دسی وقتی سرحال باشم ... اگه ازم سوالی بپرسن که جوابش نه باشه (مثل طاها جون می خوابی؟) ... تند تند سرمو به چپ و راست تکون می دم و آخرش خیلی خوشگل می گم نه ... اگرم جواب سوال بله باشه ( مثل طاها جونم آب می خوری ؟) ... تند تند سرمو بالا پائین می کنم که یعنی آره وقتی خیلی گشنم باشه .. بعد از خوردن چند تا قاشق غذا می گم به به .... هر کی کنارم سرفه کنه اداشو در می یارم ... اگر حسش باشه خنده بازیم می کنم وقتی رو پای مامانم می خوابم و مامانم لالایی می خونه ... وسطاش خودم شروع می کنم به لالایی خوندن اینجوری لا لا لا حسابی ددری شدم کافیه مامانم مانتو بپوشه یا بابام بره دم در ... اون موقع است که حتی صبر نمی کنم لباسامو بپوشنن ... باید بریم ... کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟...ددددددددد اگه یهو یه چیزی غیب شه مثل توپم مثلا" ... می گم اف یعنی رفت گاز می گیرم ... مو می کشم بوس می کنم ... بوس که نه شبیه بوس ... (الهی قربونت برم مامان) تا سوار ماشین بشم ... دستم دراز می کنم که ضبطو روشن کنم .. البته تا حالا موفق نشدما ... تو ماشین به جای نای نای هم زمان سرسری و دس دسی می کنم ... چند دقیقه یه بارم صبر می کنم تا عکس العمل بابامو ببینم ... اگه تشویقم کنه ادامه می دم ... آخه با کارسیتم قهرم و فعلا" جلو می شینم دستمو می گیرم به لبه ی میز و مبل و بلند می شم و راه میرم ... وقتی هم که مبل تموم می شه و باید مبل بعدیو بگیرم دستمو ول می کنم و محکم می خورم زمین و اینکه عاشق چاییم اما مامانم هی می گه بده نه نه ... آخه مامان خانوم اگه بده چرا خودتون می خورید پس ؟؟؟؟؟؟؟ ... بازم دست مامان لیلا درد نکنه که دور از چشم مامانم بهم کاکائو می ده.... خوشمزه ...به به .... بعدشم چایی ... امممممممممم هنوزم شبا دو ساعت یه بار بیدار می شم ... تازه بعضی شبا هم بی خوابی می زنه به کلم و نصفه شب مامانمو مجبور می کنم باهام بازی کنه ... به کمتر از دوساعتم رضایت نمی دم ... خوب چیکار کنم خوابم نمی یاد ... اما وای به روزی که خوابم بیادو خودم بیدار شم ... انقدر جیغ می زنم و گریه می کنم که نگو ... اولا مامانم همش فکر می کرد دلم درد گرفته ... اما حالا می دونه از دست خودم عصبانیم و زودی می خوابونتم ... البته به سختی چون وقتی لج می یارم خیلی خوابوندنم کار سختیه آها راستی عاشق حمومم ... اگه در حموم باز باشه می رم وسطش می شینم و با داد مامانمو صدا می کنم ... خدا نکنه مامانم بخواد بره حمومو منو نبره ... انقدر پشت در حموم گریه می کنم که بیا و ببین ... تازه بعدشم که بیاد بیرون لج می یارم حسابی ... خوب منم دوست دارم برم آب بازی دیگه مامان خانوم دیگه فعلا" چیزی یادم نمی یاد امروزم رفتیم ملارد .... باغچه ی بابا اکبر ... خوش گذشت ... اینم دوتا عکس از خودم آخه بابا این بالا یه عالمه حشره هست این چه کاریه ؟ بگید ماشالا بلاخره روی دست و پاهام حرکت کردم ... اما به شیوه ی کاملا" انحصاری .... آخه چند بار بگم من از اینکه رو شکم بخوابم متنفرم ... به خاطر همین یه پامو جمع می کنم و با اون یکی پام به سرعت چهار دست و پا می رم ... اینجوری هم چهاردست وپا رفتم هم رو شکم نخوابیدم ... خیلیم باحاله ... اصلانم تعجب نداره ... تازه با اینکه تازه شروع کردم اما انقدر سرعتم زیاده که نگو ... 

... به خاطر همینم به سرعت مستقل شدم ... من راه می رم ... خیلی هم خوشگل راه می رم .... تاتی مال نی نیاست ... من دیگه کم مونده یه سالم بشه ها ... راه می یوفتم می یام وسط خونه و هی تغییر مسیر می دم .... عقب ، جلو ، چپ ، راست ...
... همش دستامو بالا نگه می داشتم ... یه جورایی نقطه تعادلم بود ... اما حالا ... موقع راه رفتن دس دسی می کنم ... سرسری می کنم .... ادای عطسه کردن در می یارم ... چجوری ؟؟ سرمو تا جایی که بشه می برم عقب و با صدای آآآچیییییی می یارم پائین و کلی کیف می کنم ... ![]()
![]()

... خیلی کیف می داد ... اگه می دونستم انقدر ذوق می کنید زودتر راه می رفتم که
...
![]()




...
... و با لذت به خرابکاری مشغول می شم
...![]()
![]()







... تازه داشتم با مامان و بابام کیف می کردما .... از فردا باید بازم مزاحم مامان لیلای گلم بشم .... هر چند بشدت مامانی شدم و مامانم خیلی نگرانه تموم شدن تعطیلاته
... یا با دهنم صدا در می یارم ![]()
![]()

... عصبانی می شما ... گریه کنم ؟؟؟؟؟؟؟




| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



