X
تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers طاها... یک مرد کوچک























طاها... یک مرد کوچک

 

 

نازنینم برای تو می نویسم که بدونی چقدر واسه مامانی و بابایی عزیزی

نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 8:5 توسط marzieh

آخیش بالاخره سه شنبه رسید

صبح یه جلسه داشتم که کلا" نفهمیدم چی گفتن و چی شد ؟ تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همش در انتظار ساعت ۵:۳۰ یعنی وقت دیدن عزیزترین موجود توی دلم بودم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عصری با عجله رفتم خونه و حاضر شدم و با دلهره راه افتادم

هم من و هم همسری نذر کردیم که مشکلی نباشه و حرف هایی که درباره پوچ بودن و چیزای دیگه شنیده بودیم واقعیت نداشته باشه و فرشته کوچولومون با صدای قلبش آرمومون کنه

همسری با تمام تلاشی که کرد نتونست خودشو به موقع برسونه تهران و یکی از بهترین لحظه های زندگی رو از دست داد

ساعت ۵:۲۵ رسیدم مطب دکتر انارکی و منتظر نشستم تا نوبتم بشه با اینکه وقت داشتم اما شلوغی مطب باعث شد یه کم معطل بشم

ساعت ۶ رفتم داخل و آماده شدم و خانم دکتر شروع کرد اولش جهت مانیتور طوری بود که من چیزی نمی دیدم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد از اینکه خانم دکتر حسابی دل سیر کوچولوی منو دید  گفت ببخشید منتظر موندی و مانیتورو برگردوند و گفت این خودش

 http://www.firooz.com/upload/images/fib3824mexpzirgt6d4.jpg

 اینم صدای قلبش (اینم عکس ضربانش)

http://www.firooz.com/upload/images/c4k6f2fq8umsjdxbxv0o.jpg

انگار دنیا رو بهم دادن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آخی عزیز دلم

ببین چه ژستیم گرفته قربونت برم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

صدا کم و زیاد می شد 

 دکتر با دیدن قیافه ی من گفت نترس این به خاطر اینکه تو نفس می کشی و صدا تو دستگاه تغییر می کنه

بعدم گفت سن جنین هفت هفته و سه روزه

گفتم با حساب سونوی دفعه ی قبل الان باید هشت هفته باشه

دکتر گفت احتمالا" به خاطر بزرگی ساک و کوچک بودن امبریو (جنین) اشتباه شده

مامانی قربونت برم چقدر تو کوچولویی عزیزکمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد از اینکه بیرون اومدم زودی به همسری زنگ زدم و بهش خبر دادم طفلکی ناراحت بود که نرسیدهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ولی از اینکه ستاره کوچولوی زندگیمون داره هر روز پر نور تر می شه هر دو تایمون خوشحال بودیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

نوشته شده در سه شنبه 25 آبان1389ساعت 23:24 توسط marzieh|

دیشب بازم استرس و گریه ول کنم نبود

تنهایی بیشتر دلم می گیره آخه مامانی هر چی تلاش می کنم نمی تونم حست کنم

نبود بابایی هم که اوضاع رو واسم سخت تر کرده و دلتنگیامو بیشتر

واسه رسیدن سه شنبه لحظه شماری می کنم می دونم شنیدن صدای قلب تو باعث آرامشم می شه و حالمو خوب می کنه

دوست دارم فرشته کوچولوی خودم  

 

نوشته شده در یکشنبه 23 آبان1389ساعت 9:47 توسط marzieh|

دیروز از صبح داشتم دل دل می کردم یه جوری به خانواده همسری بگمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  دوست داشتم  اونا هم بدونن اینجوری به نظرم بهترهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

این بار هم سودی به دادم رسید و گفتن موضوع به این سختی رو واسم آسون کرد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سودی جون زنگ زده بود واسه آرایشگاه  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدهماهنگ کنیم

بعد از کلی صحبت و حال و احوال پرسید فردا کجا بیام دنبالت؟ گفتم :دم آزمایشگاه پژوهش 

سودی با شیطنت و کنجکاوی پرسید ؟ مگه خبریه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

با خجالت گفتم سودی جون داری عمه می شی تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یه خنده  از اونایی که دوست دارم کرد و کلی تبریک گفتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ازش خواستم که خودش به مامانینا  بگه آخه گفتن به بقیه واسم خیلی سخت تر بود و من همیشه با سودی جون بیشتر راحت بودم

آخیش دیگه خیالم راحت شد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عصری سپیده جون زنگ زد و کلی خوشحالی کرد و تبریک گفت و آرزو های خوب خوب کردتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امروز صبح با همسری رفتیم آزمایشگاه وای ۵ تا شیشه خون گرفتن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیگه نمی تونستم از جام پاشم

همسری رفت واسم کیک و شیر گرفت و به زور و زحمت از رو صندلی بلند شدم

 مامانی یه خرج سنگین دیگه هم گذاشتی رو دستمون تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بیرون آزمایشگاه  سودی جون  منتظر ما بود به همسری و من تبریک گفت و بعدش همسری رفت سر کار و ما رفتیم دنبال رادین و عمه ساناز

عمه ساناز هم تبریک گفت

بعد از آرایشگاه رفتیم خونه مامان اشرف همسری نامردم که وایستاده بود بعد از ما بیاد

تا رسیدیم بابا گفت یه چیزایی شنیدم وای وای دوست داشتم آب شم برم تو زمین

بعدم مامان تبریک گفت و از طرف همگی بهم کادو دادنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مامانی رادینک امروز بدجور بهم علاقمند شده بود سودی می گفت تو رو حس می کنه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یه عالمه دوست دارم نفس منتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و این داستان ادامه داردتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 22:36 توسط marzieh|

دیشب  اصلا" نخوابیدم و بشدت منتظر رسیدن صبح بودم

آخه شمارش معکوس این هفته صبح تموم شده بود و من برای بار دوم می رفتم پیش دکتر تا اطلاعات بیشتری در مورد ستاره کوچولوم بگیرم

بیشتر از هر چیزی دوست داشتم بدونم از کی توی دل منی و الان چند وقتته

بارون به شدت می بارید و همه ی خیابونا ترافیک بودن

با اینکه ساعت ۷:۱۵ از خونه در اومدم اما بازم یه ربع دیر رسیدم بیمارستان

و بعد از کلی کارای تشکیل پرونده و صحبت با یه ماما منتظر ویزیت دکترم شدم

از بقیه کسایی که منتظر بودن کلی پرس و جو در مورد دکترای اینجا کردم همه مورد تائید بودن اما یه اختلاف سلیقه ای بین همه بود

بالاخره نوبت من شد

خانم دکتر نادری با یه خنده قشنگ تو اولین برخورد آرامشو بهم هدیه داد و به تمام سوالاتم هم با شوخی و خنده جواب داد و کلی بهم دلگرمی داد 

یه سری هم آزمایش دردناک انجام داد که آه از نهادم در آورد

یه عالمه هم آزمایش خون که باید در اسرع وقت انجام بدم

 بعد از همه اینا گفت پاشو بریم سونو ببینیم چه خبره

وای خدا از خوشحالی داشتم بال در می اوردم پشت سر دکتر راه افتادم و رفتم تو اتاق سونو

سونو واژینال بود و یه کم درد داشت اما دیدن تو باعث شده بود چشمامو از رو صفحه مانیتور بر ندارم

دکتر شروع کرد به توضیح : ساک حاملگی در مرکز - سن جنین شش هفته و یک روز - اندازه ۱۵ میلی متر

آخی عزیزم پس تو شش هفته و یک روزتهgive_heart.gif

مامانی نمی دونی چقدر ذوق زده شده بودم 

 اصلا" تو ذهنم نمی گنجید یه موجود کوچولو تو دلمه و در حال رشده

بعد از اینکه سونو تموم شد و بلند شدم دیدم دکتر عکس سونو رو گذاشت تو پرونده

گفتم دکتر عکس سونو رو نمی دید بهم

دکتر گفت : این عکس یادگاری پیش ما باشه بعدی مال شما  خیلی حالم گرفته شد

بعدم گفت ۲۵ آبان بیا ببینیم قلب تشکیل شده یا نه؟

بازم استرس   و شمارش معکوس

از خدا می خوام که تو رو صحیح و سالم بهم بده  و خودش همه چیزو خوب پیش ببره

آمین

 

 

نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 22:21 توسط marzieh|

امروز صبح یه سر رفتم بیمارستان صارم تو اکباتان و یه وقت گرفتم واسه سه شنبه هفته دیگه ۱۱ آبان

امیدوارم این خوب باشه چون دکتر دیروز فقط استرسمو زیاد کرد sad.gif

بعدم رفتم شرکت

عصری برگشتنی یه کیک کوچولو گرفتم و رفتم خونه و شروع به مرتب کردن و گردگیری کردم

همسری که اومد یه جشن سه نفره گرفتیم

من و تو و بابایی

http://www.firooz.com/upload/images/6d0hyccslkoqin6mqi5.jpg

دوست دارم مامانی

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 22:24 توسط marzieh|

امروز زودتر از شرکت در اومدم

آخه همسری بعد از ۴ روز اومده بود و شمارش معکوسم هم  برای رفتن به مطب دکتر داشت به آخر می رسید

همسری زودتر از من رسیده بود خونه وقتی رسیدم محکم بغلم کرد و با این کار کل دلتنگی این هفته به همین سادگی از یادم رفت

بعدش دوتایمون با خوشحالی به طرف مطب راه افتادیم زیاد شلوغ نبود و بعد از ۱۰ دقیقه تنهایی رفتم  داخل و به دکتر خبر بارداریم رو دادم و آزمایشم رو نشون دادم . بهم تبریک گفت و خدا رو شکر کرد و تو پروندم یاداشت کرد و گفت مراقب خودت باش و برای 10 روز دیگه بیا برای سونو

گفتم الان سونو نمیکنید گفت نه الان لازم نیست

تازه سوالاتی  رو  هم که پرسیدم سرسری جواب دادو تمام استرس دنیا رو ریخت تو دلمخیلی حالم گرفته شد

تا اومدم بیرون به همسری گفتم این دکتره به درد من نمی خوره باید به فکر یه دکتر دیگه باشیم

تو راه برگشت کلی حرف زدیم و قرار شد برم بیمارستان صارم و واسه اومدنت جشن بگیریم

نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 23:57 توسط marzieh|

  برای چهارشنبه ساعت ۵ وقت دکتر گرفتم تا بتونم ببینمت   فرشته نازنینم

از الان شمارش معکوس رو شروع کردم

نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 15:36 توسط marzieh|

دیشب تا صبح نخوابیدم و به خیلی چیزای خوب و بد فکر کردم

به اینکه مامان خوبی می شم یا نه

می تونیم آینده تورو به خوبی تامین کنیم

آخه تو هنوز اتاق نداری مامانی یعنی می تونیم خونه رو عوض کنیم

اگه همسری مثل الان همش ماموریت باشه چی

اگه جنگ جهانی سوم بشه چی

اگه سیل بیاد -طوفان بشه

اگه اگه وای خدایا کمک

تو خودت این فرشته رو داری بهم می دی  پس کمکم کن

بالاخره صبح رسید و منو از دست این توهمات نجات داد

 

همسری راهی زنجان  شد و من به طرف آزمایشگاه پژوهش اکباتان رفتم

از اونجایی که هنوز دکتر نرفته بودم اولین خرجو رو دستم گذاشتی

از شدت استرس و بی خوابی رگام ناپدید شده بود و بعد از 4 بار سوراخ شدن یه رگ پیدا شد!؟!؟!

برگشتنی تمام راه با تو  حرف می زدم می خواستم ببینم باورم می شه هستی یا نه

تمام روز بین شک و شادی دنبال احساسم می گشتم این شد که راس ساعت 5 جلوی آزمایشگاه واسه گرفتن جواب پارک کردم

مسئول پاسخدهی هیچی نگفت به خاطر همین رو اولین صندلی دم دستم نشستمو ذل زدم به صفحه جواب

http://www.firooz.com/upload/images/u4obgfuzya1sr0c4iwwp.jpg

+++++++++++++++++++ بودgive_heart.gif

حالا مطمئنم و یه عالمه خوشحالم از مامان شدن

از آزمایشگاه اومدم بیرون داشت نم نم بارون می یومد

فکر کردم باید احتیاط کنم حالا دیگه خودم تنها نیستم یه وقت پام لیز نخوره ،یا کسی بهم طعنه نزنه !!!!!

از کارای خودم خندم گرفت

سوار ماشین شدم و به همسری زنگ زدم جایی بود که نتونست ابراز احساسات بکنه بهم یه کم برخورد؟!؟!؟!؟!؟

همسری تو راه دوباره زنگ زد و چند بار پرسید مطمئنی؟ راست می گی؟

بله همسری بابا شدید

فقط حیف که تا آخر هفته باید صبر کنم تا بغلم کنی

وقتی رسیدم خونه مامانینا ،مامانم فشارش رفته بود بالا و دراز کشیده بود

رفتم پیشش و گفتم نفس من مامان بزرگ سرحال می خوادا پاشو مامان خانم پاشو که داری مامان بزرگ می شی

یهو انگار بهش برق وصل کردن پرید و گفت جون مامان راست می گی گفتم آره اینم آزمایش

محکم بغلم کردو بوسید ،

مهدیه اومد تو اتاق گفت چیزی  شده ؟ گفتم بله داری خاله می شی اونم پرید و بغلم کرد

از همون اولم بهت می گه عزیز خاله

نازی تا شب کلاس داشت مهدیه بهش زنگ زد و گفت زود بیا یه خبر مهم داریم

شب تا رسید کشیدتمون تو اتاق که چی شده گفتم هیچی بابا داری خاله می شی!!

خندید و بغلم کرد و گفت الهی خاله قربونش بره

بعدم پرید تو سالن و به بابا گفت

وای از خجالت داشتم آب می شدم

بابا یه لبخند زد و پیشونیمو بوسید و تبریک گفت

دارم فکر می کنم چه جوری به مامان و بابای همسری بگیم اونوقت چقدر خجالت می کشم  برم خونشون

چقدر جای همسری خالیه

حالا من تورو دارم اومدم تو اتاقمو شروع کردم به حرف زدن با تو مامانی

 

چه حس غریب و قشنگیه

دارم مامان می شم

مامان یه فرشته کوچولو

 

 

نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389ساعت 23:47 توسط marzieh

ساعت ۷ صبح  با اینکه دیر نشده بود به سرم زد یه بیبی چک تست کنم

بیبی چکو گذاشتم و قبل از دیدن جواب شروع کردم به شستن صورتم وقتی صورتمو خشک کردم دیدم ۲ تا خطه صورتی معلومه

یعنی ما یه مهمون ناخونده داریم

 با اینکه همیشه دوست داشتم این لحظه رو ببینم اما نمی دونم چرا دلشوره گرفتم تا همسری بیدار شه ۱۰۰۰ بار تصمیم گرفتم بهش بگم یا نه

با خودم گفتم اشتباه شده به خاطر همینم چیزی نگفتم تا مطمئن شم

۲ تایی رفتیم شرکت حسابی قاطی بودم اصلا" حواسم به کار نبود همسری اومد تو اتاقم و پرسید چیزی شده ؟؟

یهو زدم زیر گریه و گفتم بابایی بیبی چکم + بود

همسری یه لبخند دوست داشتنی زدو گفت اینکه گریه نداره مبارکه

 گفتم نخیر اشتباه شده

 گفت خوب پس چرا گریه می کنی برگشتنی یه تست دیگه می خریمو امتحان می کنیم

تا عصری دل تو دلم نبود تازه برگشتنی همسری کلی وقت واسه خرید بطری گذاشت که حسابی عصبیم کرده بود

بالاخره ساعت ۱۸:۳۰ رسیدیم خونه

هی الکی اینور انور می رفتم تا وقت تلف کنم همسری هم فقط نگام می کرد

بالاخره تصمیممو گرفتمو رفتم WC  تست رو باز کردم و با دستای لرزان امتحانش کردم و چهار چشمی خیره شدم بهش خط اول و خط دوم 

روم نمی شد از WC بیام بیرون همسری هم  از بیرون هی می پرسید چی شد ؟؟

درو باز  کردم و گفتم +++++

http://www.firooz.com/upload/images/qmda2dorqb4qnrnx6fq.jpg

 اما نمیدونم چم بود بجای اینکه بخندم اشکام همین طوری می ریخت پائین

همسری  بغلم کرد - بوسیدم - گفت مامانی تبریک می گم

گفتم می ترسم از مامان شدن اگه نتونم چی

همسری بغلم کرد خوشحالی رو تو نگاش حس می کردم

گفتم فردا می رم آز می دم تا مطمئن شیم همین حرف کمکم کرد تا یکم آرامشمو بدست بیارم

 شاید واقعا" دارم مامان می شم

 چه حس غریبی

نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 23:36 توسط marzieh|


آخرين مطالب
»
» خدای خوبم شکرت
» طاهای بی نظیر من
» این روزهای ما
» روزهای کمی خاکستری و کمی سبز
» طاهای شیرین من
» سفرنامه شمال ... شهریور92
» طاهای شیرین من
» مادری سخت ترین کار عالم
» سلام تابستون

Design By : LoxTheme.com